![]() |
![]() |
|
| ....Here is Neverland |
|
هر گاه در نگاهي به تاريخ، انساني بزرگ را تحسين كردم، اين غبطه به دلم ماند كه چرا در عصر آدمي مثل او زندگي نكرده ام؟! اين رودل تا مدتها در وجودم بود، و با درد اينكه: تمامي بندگان كاردرست و مَـشتي ِخدا رفته اند و من مانده ام با يك مشت مثل خودم (به كسي برنخورد!) كه اگر هم بيشتراز من ميفهمند: يا بيشتر كتاب از بر كرده اند! يا چند پيرهن بيشتري پاره!(خودتان را بچسبانيد به استثناها!) اينكه انگار آدمهاي عصر من، هيچ كدام و هيچ يك، غير قابل دسترس نيستند و... اما ..... اما استخوانهايم خرد شد(اين اصطلاح مال پــويــا ست، از واژه هاي خودم مؤدبانه تر است!) اولين اجراي زنده اي كه در زندگي ام از يك نابغه ديدم، استخوانهايم را خرد كرد و من را لرزاند، به گمانم، همه آنهايي كه نلرزيده بودند و از سالن سالم بيرون ميرفتند، يا به معجزه عادت داشتند، يا.. (خود سانسوري بي خود سانسوري : تو روح هرچي آدم نفهمه!) آنقدر متن و اجرا به نظرم يكدست مي آمد، كه در عين حالي كه ميخواستم به هر يك جداگانه فكر كنم، نميشد(!) .... آنقدر جزئيات و كليات در هم تنيده بودند كه براي يك تفسير حتــي كلي بايد كاغذ به دست ميگرفتم و يادداشت ميكردم!! و تازه اين كار، شايد به كشف بيشتر كمك ميكرد، اما مسلما نه تنها لذتي كه برده بودم راثبت نميكرد، كه حتي شايد لذت آنرا ميكشت.. همينطور با خودم به در و ديوار ميخوردم و... كه دوربيني مقابلم قرار گرفت و يه يارو مهربون كه معلوم بود كارو نديده(چون اصلا گيج به نظر نميرسيد!) خواست تا درباره چيزي كه ديده بودم، طبق عادت، مثل باقي چيزهاي ديده شده و نقد شده، اظهار نظر كنم، منم براي اينكه زماني براي فكر كردن داشته باشم پرسيدم: برا كجاس؟ - مجله تصویري... هجوم يادآوري از آنهمه لحظات ناب و طي شده به ذهن خرد شده ام، لالم كرده بود! دوربين روشن شد، من هم به طرف زل زدم و مثل منگلها چند جمله بهم چسباندم، كه در ذهنم هر مكث و هر آوايي از آن اشاره اي بود خلاصه و تلگرافي(!) به صدها صحنه و ميزانسن و روايت و جزئيات ظريف آن!! و در آخر هم چون چهره مبهوت رفقاي صدا سيمايي را ديدم، مثل آخوندهايي كه خودشان هم حرف خودشان را نفهميده اند، و براي جمع و جور كردنش بلند ميگويند: الفتحه مع صلوات! دستهايم را بالا آوردم و گفتم: "خلاصه شاهكار بود!!!! " دوربين خاموش شد، ميدانستم اراجيفم به دردشان نخورده، چون فورا و به محض يه تشكر سرد، به اولين آدمي كه راه خودش را ميرفت اشاره كرد و همگي دويدند طرفش!! باقي اش را نديدم! چون مثل آدمهاي تصادفي بيرون سالن، روي كپه اي برف كناري ايستادم و ملت نيمه مشهور را كه بيرون مي آمدند (و ككشان دوچار گزش نشده بود) را نظاره كردم، انقدر دود كردم توي ششهام و لال ماندم، تا ششهايم درد گرفت و رودل قديميم را يادآور شد.. رودل قديمي ام شفا يافته بود، گويا شانه به شانه آنهمه اسطوره فوت شده و از دنيا رفته: يكي هست، كه هست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:22 توسط Nobody |
|
|
گذاشتمش كنار، يه گوشه، كه جلو دست باشه و پاگير نه.. حالا مشكل چطور پيدا كردنشه! چون چيزي كه گم شده چشمهامه |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:20 توسط Nobody |
|
|
(ديگه كار از كار گذشته!) فهميدن اينكه كار از كار گذشته كار سختي نيست! وقتي كه ميشنوي هيچ چيز اين مملكت سر جايش نيست و انگار هر كس توي جاي ديگري خوابيده ست! روانم پاك شده اين روزها!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:39 توسط Nobody |
|
|
زندگي: همه از گائيم و به گا نيز ميرويم..
اتوبوس: چرخيد و چرخيد اونقدر كه به مقصد رسيد..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:37 توسط Nobody |
|
|
طنز نويس سياسي كم نداشته و نداريم، شايد يك دليلش هم، صاحب سوراخ بودن همه جاي اين مملكت است كه طنـاز با به عينيت رسانيدن آن سوراخها و كمي رندي و تيز هوشي، طنزي سياه و با نفوذ ايجاد ميكند. ابراهيم رها را ميشناسيد يا نه؟! در اعتماد و 40 چراغ (و شايد چندي ديگر) با مهارت تمام مينويسد، نميدانم ستون سابقش: "جنگ سرد" را كه تا چند ماه پيش در صفحه آخر اعتماد نوشته ميشد را خوانده بوديد يا نه! در اين صورت با لحنش(كه البته مثل باقي همكارانش از"توپ مرواريد" هدايت تحت تاثير است!) و تكه كلامهايش آشنا هستيد، مثلا اصطلاح "از اون بالا كفتر ميايه!" كه معنا و كاربردي عالي، در تقريبا نود درصد نوشته هايش دارد. نوشته زير يكي از آخرين نوشته هايش است كه در "اعتماد" ، ستون: "پستخونه" به چاپ رسيده(سه شنبه 11 دي 86)، او هر روزه در اين ستون، به صورت نمادين به اشخاص يا .. مختلف نامه مينويسد، اميدوارم لذت ببريد:
سلام گاز! راستش مي خواستم پس از اظهارات وزير امور خارجه درباره درياي خزر و حرفهاي ايشان با اين مضمون كه همين يازده درصد هم در خزر از سرمان زياد است، نامه به خزر بنويسم اما ديدم نامه به خليج فارس دوچار جرخوردگي ادواري شده بود، به همين دليل از نامه هاي آبدار منصرف شدم! بعد مي خواستم نامه به احمدي نژاد بنويسم كه مركز گفتگوي تمدن ها را دستور داده تعطيل كنند و مي خواستم بگويم تا ...هست چه نيازي به گفتگو، كه ننوشتم(خوب شد ننوشتم!) حالا براي گاز نامه مي نويسم. خوبي گاز؟ ديدم اخيرا قطع شده اي و چند شهر از كشور باز گاز ندارند، گفتم در اين نامه توضيح بدهم. راستش دوستان خيلي تلاش مي كنند و اغلب مسوولان ما هفده تا بيست وشش ساعت در شبانه روز كار مي كندد پس قطعا قطعي گاز به مسوولان مربوط نمي شود. يك دليلش اين است كه تركمنستان بر سر صدور گاز به ما مشكل پيدا كرده و ما مشكل افت گاز پيدا كرده ايم كه پيشنهاد ميدهيم كاز را به جاي كشورهايي مثل تركمنستان كه با امريكا و غرب و ... رابطه دارند از اين به بعد از جيـبوتـي كه اخيرا توانسته ايم سطح همكاري هايمان با آنها را گسترش دهيم ، وارد كنيم! يا بدهيم يكي دو تا لوله كش ماهر از ونزوئلا با لوله پنج و نخ گوني و رزوه ، لوله بكشند تا ايران و مشكل اينجوري خيلي راحت حل شود! ببين گاز، يك مشكل ديگر تو اين است كه هوا خيلي سرد شده. اين مساله را هم ما در راستاي توطئه هاي منتقدان غير دلسوز ارزيابي ميكنيم چرا كه ما اطلاع دقيقي دراين باره كه هوا سرد ميشود نداشتيم، و آن مراكزي هم كه اين اطلاعات را داشتند چون با دولت نهم و خدمت به مردم مشكل دارند ، در اختيار ما قرار ندادند و در درجه بعدي واقعا بايد منتقدان منصف باشند و بدانند هر مسوولي ممكن است با چيزهاي غير قابل پيش بيني مثل نياز بيشتر مردم به ارزاق عمومي در ماه رمضان، يا نابود شدن كارخانه هاي قند و شكر در صورت واردات فراوان يا سرد شدن هوا در زمستان يا ... روبرو شود، گاز عزيز ، يك مشكل ديگرهم اين بود كه اين توده هواي سرد به مدت زيادي در ايران ماندگار شد. اين دليل را چند بار است مسوولان امر دارند اعلام ميكنند و ما نمي دانيم چا به رغم اعلام اين مساله باز(!) گاز شهرهاي سردسير قطع ميشود. اصلا قرار نبود سرما اينقـدر طولاني شود و ما به توافق رسيده بوديم، در راستاي خدمت به مردم ماههاي سرد سال اينطوري باشد: آذر، تيـر، بـهمن، شهريور. كه عوامل خارجي و منتقدان غير دلسوز و دانشجويا بدون كارت گويا اخلال كردند و نشد. حالا هم شهرهاي سردسير كه گازشان قطع شده نگران نباشند، گاز نيست، عوضش در آسمان آن نواحي از اون بالا كفتر ميايه كه اين گام مهمي است ما در تمام عرصه ها برداشته ايم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:14 توسط Nobody |
|
|
ريشهام رو تراشيدم، بدون كف، بدون آب، اين سوزش و اين خون ، بهم ميگه.. هنوز زندم
دهانش را باز كردم، زيپ شلوارم را هم .. چند دقيقه بعد، هـَمهـمه دستشويي عمومي را، صداي سيفون پُر كرده بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 17:23 توسط Nobody |
|
|
كتاب شاه گوش ميكند نوشته كالوينو تكانم داد، هر چند برخلاف انتظارم ايده اي براي ساخت همراه نداشت، اما حسابي چسبيد .. چنانچه قبلا مطالعه شده خوشحال ميشوم با هم همكلام باشيم، منتظر نظرات هستم
شاید با خبر باشید سوگند به شب به جشنواره فیلم کوتاه تهران- بخش نگاه ملی راه پیدا کرده است
۲۳-۲۷ آبان در تهران خواهم بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:58 توسط Nobody |
|
|
پلیس قاتلی رو دستگیر میکنه پلیس میدونه که مرد گناهکاره ولی اون اعتراض میکنه: من دلیلی دارم که نشون میده بیگناهم من اون موقع سینما بودم!
کاراگاه میپرسه: خوب.. چه فیلمی دیدی؟ مرد میگه: قاپ زنی! کاراگاه هم میگه خوب اگه راست میگی داستانشو تعریف کن قاتل نمیتونه و خوب.. محکوم میشه!!
پولی که به مرد تحویل داده شد از بانک بیرون نرفت مردِ نقابدار حین فرار سینه اش تیر کشید و سرخـرنگ شد.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:24 توسط Nobody |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:18 توسط Nobody |
|
|
ازش خواستم تا گوشش پيش من باشه.. اين گوش هديه اون بــه منه!
آدمها آزادن تا نظرات خودشون رو داشته باشنـد، اون كثافت لياقت زندگي رو نداشت، اين نظر منه، واسه همينم اون الآن مرده
همسايه چشم نداشت، پدر دست، مادر مهر.. من هيچ كدام را نداشتم..!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:42 توسط Nobody |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|